((گفتگو با خداوند))((((dialog with god

خداوند گفت:ایا شما علاقه داری با من گفتگو کنید؟


من گفتم:اگر شما وقت دارید









خدا خندید و گفت:(( وقت من بینهایت است))



چه سوالاتی تودر ذهنت از من داری؟



من گفتم:چه چیزی از بشر شما را متعجب میکند؟


خداوند گفت:در زمان کودکی تلاش می کنند که بزرگ شوند و پس از بزرگ شدن می خواهند دوباره کودک شوند.








از اینکه انسانها سلامت خود را از دست میدهند تا پول به دست بیاورند و پس از ان پولشان را صرف به دست اوردن سلامتیشان میکنند.










از اینکه دائم نگران و مضطرب برای اینده هستندو زمان حال را فراموش میکنند به نوعی که نه در اینده زندگی میکنند نه در حال.





از اینکه طوری زندگی میکنند که انگار هیچ وقت نمیمیرند و انطوری میمیرند که هرگز زندگی نکرده اند.












دستهای خداوند مرا گرفتند و برای مدتی ساکت شدیم.




