سلام دوستای خوبم
از وقتی که تابستون شده خیلی تنهام و حوصلم خیلی سر میره
امروزم که سالگرد ازدواج مامان و بابام (15 تیر)بود
ولی بر خلاف سالهای دیگه یه جشن کوچیکم نگرفتیم
منم که اصلا بهشون تبریک نگفتم
اخه امروز متوجه ی موضوعی شدم
....... نه بهتره نگم
چون ادرس
لاگه منو خیلی ها دارن
وقتی بابام رفته بود خواستگاری مامانم از هولش
داش شیرینی رو با چنگال برمی داش
فکر کنین چه وضعی میشه همه ی شیرینی پودر شد
بگذریم بهتره از مامان و بابام بگم اونا 17 سال پیش
با یه عروسی قشنگ و به یادموندنی
با هم ازدواج کردن
البته من که نبودم ولی خوب خبر دارم
عکساشونم که دیدم بعد از 2 سال یه اتفاق عجیب افتاد
توی یه روز زیبا
یه روز زیبا و دلنشین من به دنیا اومدم
7 فروردین
میخواستن اسم منو بذارن سحرناز
ولی مامانم ناراحت بود
که یه وقت منو سحر خالی صدا کنن
به خاطر همین اسممو
گذاش نسیم
که نشه نصفه صدام کرد
بابام از خوشحالی نمی دونس
چی کار کنه
مامانم سونوگرافی نرفت
که نفهمه من دخترم
یا پسر
سیسمونیمم زرد
گرفتن
میدونین که برای دختر صورتیه
و برای پسرا ابی
من خیلی
تپل بودم
بعد از من دادشم اومد فکر کنین
من و دادشم توی یه سال به دنیا اومدیم
منتها من فروردین
و اون اسفند
من فقط دو ماه شیر مادر خوردم
قرار بود اسمشو بذاریم
نستوه ولی ......
چون مریض بود
و توی دستگاه بود اسمشو گذاشتیم محمد
دیگه حرفی ندارم.... فقط موضوع امروز
خیلی ناراحتم کرده
ولی الان که نوشتم اروم شدم